تبليغاتX
داستان کوتاه کوتاه(55 کلمه ایی)

داستان کوتاه کوتاه(55 کلمه ایی)

داستانهای کوتاه کوتاه

چقدر وقت دارم؟

نویسنده:سهیل رادمیرزایی

چقدر وقت دارم؟

زن به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت:وقت تمامه

-نمیشه چند روز دیگه

زن حرف او را قطع کرد و گفت:ما با هم  به توافق رسیده  بودیم.

تازه داشتم معنی ی زندگی رو می فهمیدم.

متاسفم.قول دادم.

بچه؟بچه چی میشه؟

زن روی شکمش دست کشید و گفت:به دنیا که بیاد برات می فرستمش.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:28  توسط سهیل رادمیرزایی  | 

همسران

نویسنده سهیل رادمیرزایی

مرد دسته گل را روی سنگ قبر گذاشت و گفت:خیلی زود از کنارم رفتی.خیلی زود

به ساعت نگاه کرد.با عجله به سراغ سنگ قبری رفت که چند ردیف جلوتر قرار داشت.دسته گل را روی آن

گذاشت و گفت:عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده.

به اسم روی سنگ قبر کناری نگاه کرد.آهی کشید و گفت:ای کاش تو و سارا هرگز همدیگر رو نمی دیدید.

تلفن همراهش لرزید.به شماره ی روی صفحه نگاه کرد.دکمه ی بلند گو را فشار داد و با صدای بلند گفت:

دارم میام عزیزم.تو ترافیک گیر کردم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:16  توسط سهیل رادمیرزایی  | 

داستان کوتاه کوتاه

نویسنده:سهیل رادمیرزایی

(کلاغه به خونه اش نرسید)

کلاغه آهی کشید و گفت:(برسه یا نرسه فرقی به حال کسی نمی کنه)

(چرا این حرف را می زنی؟)

(واسه این که من کلاغم.)

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 19:58  توسط سهیل رادمیرزایی  |